مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

388

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

لقمه‌اى خود مىخورد و لقمه‌اى به دهان او ميگذاشت تا اينكه كنيزك سير شد و هيچ سخن نمىگفت . ملك با او در حديث شد و نام او بپرسيد . او خاموش بود و پاسخ نمىگفت و پيوسته سر در زير داشت . ملك با خود گفت : سبحان اللّه . اين كنيزك چه خوبروست . و لكن چه سود كه سخن نميگويد . آنگاه ملك از كنيزكان پرسيد كه : سخن گفتن او ديده‌ايد يا نه ؟ كنيزكان گفتند : ما تاكنون سخن گفتن او نديده‌ايم . درحال ، ملك ، كنيزكان را فرمود كه با او بتغنى و لهو و لعب مشغول شوند ، شايد كه سخن گويد . كنيزكان در برابر او بهمه‌گونه لهو و لعب بپرداختند و تغنى كردند ، چندانكه مكان در طرب آمد . و كنيزك بسوى ايشان نظاره ميكرد . ولى خاموش بود و سخن نميگفت و نمىخنديد . ملك باز تنگدل شد . ملك با كنيزك ازدواج كرد . و ديگر از آن پس ، ملك را تمام ميل با او شد و از ديگران دورى كرد و يك سال با او بسر برد . ولى كنيزك سخن نمىگفت . روزى از روزها ملك را عشق و وجد زياد گشته ، پرسيد : اى روشنى ديدهء من ، تو در دل من چنان جاى گرفته‌اى كه از بهر تو از همه زنان و كنيزكان دور گشتم و از دنيا ترا نصيبهء خود گرفته‌ام و همىخواهم كه ترا نيز دل به من مهربان شود و با من سخن گوئى . اگر تو لال هستى ، باشارت ، مرا بياگاهان تا از سخن گفتن طمع بردارم و از خداى تعالى بخواهم كه از تو پسرى به من دهد كه وراث مملكت من شود . ترا به خدا سوگند مىدهم كه جواب بازگوى . كنيزك سر به زير انداخته ، فكرت همىكرد تا اينكه پس از ساعتى سر برداشته ، بر روى ملك تبسم كرد و گفت : اى ملك بزرگوار ، خداى تعالى دعوت ترا اجابت كرد . كه من اكنون از تو آبستنم و هنگام بارگذاشتنم نزديك شده . و لكن نميدانم پسر است يا دختر ؟ اگر من آبستن نبودم ، هرگز با تو سخن نمىگفتم . ملك سخن او بشنيد . دلش بگشود و از غايت فرح ، با اين بيت مترنم شد : شكر خدا كه هرچه طلب كردم از خدا * بر منتهاى مطلب خود كامران شدم مرا نخستين آرزو ، سخن گفتن تو بود و آرزوى دوم ، آبستنى تو . پس از